خرید بک لینک

درباره سایت

دنیای مطالب واژگون

خداوندا ، آرامشی عـطا فرما تـا بپـذیریم آنچه را کـه نـمیتوانیم تغـییـر بـدهـیم . و شهــامتی، که تغـیر دهیـم آنچـه را کــه مـیتوانیم. و دانشـی را که تفاوت این دو را بـدانیم. ................................ نویسندگان: جناب آقای مهدی ولیزاده و مهران ستاری

امکانات وب

بÙx87 اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ø®Ùx88Ø´ Ø¢Ùx85دÙx87 اÛx8cد.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایـی می گوید.

« شــکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم ؟ »

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت
.

برچسب: لباس خوشبختی,کلید خوشبختی,مرد خوشبخت, نویسنده: آقای ولیزاده و ستاری تاريخ: 19 خرداد 1393 ساعت: 16:0

صفحه بندی